|
بر شانه هاي مبهم ايمان نشسته ايم لرزد اگر دودست دعامان گسسته ايم ما سست عنصران به ظاهر سپيد از امتداد دروغين خويش خسته ايم ماناست شب تا آن زمان كه باز با سنگ كين دل آيينه را شكسته ايم آري .. دريچهء صبح است در تپش بايد گشود همه قفل هايي كه بسته ايم لرزد اگر دو دست دعامان اين شعر رو تقديم مي كنم به همه اونايي كه با تماموجودشون به خدا ايمان دارن ( محبوب) ميلاد منجي بشريت رو به همه دوستان تبريك مي گم + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 19:0 توسط سایه |
تقديم به تو ... خواستم بي تو بمانم خواستم كه چُنان ديگران دست در دست سايه ها غريبانه و بي اعتنا به روزها و لحظه ها گذر كنم از آْنچه بر من گذشته بود خواستم كه نباشم در غم ها و شادي هايت خواستم بُگريزم اما ... پابند بودم كه باز آمدم مِـــهر نكرده بودي كه به بازخواني مهرت برگردم عشق نداشتي كه به حرمت عشقت بمانم تنها ، سايه اي بودي سياه كه در سپيده ي هر صبح ، عبور نا آشنايت را چنان تيري در قلب تحمل كردم با اينهمه اما ، « دوستت داشتم » كه باز آمدم زمانه بر تارك سرنوشت من آنچنان خط سياهي كشيد كه گمان بردم خدا رنج را به خاطر من و مرا به خاطر رنج آفريد و تو تنها پاره اي بودي از آنهمه رنج كه نصيب من شد غم نخور فروغ تنهايي هاي من غم نخور ما فرشته خو نبوده ايم كه فرشته صفت بمانيم ما را از خطا جدايي نيست مي خواستم طبق معمول يه شعر بنويسم اما به خاطر عزيزي كه سالها از فرهنگ ايران دور بوده و الان ممكنه اين شعرا روبخونه يه متن ادبي گذاشتم تا فهمش واسش راحت تر باشه قربان صفاي همه تان محبوب + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 20:0 توسط سایه |
اينجا غريبه ترين آشنا منم اين بغض هاي خسته امانم نمي دهد چون روح منجمدي ايستاده ام به دار حتي غبار جاده تكانم نمي دهد هي داد مي زنم ...اي نازنين من ! اما كسي جواب فغانم نمي دهد بنيان مهر را زمن اي دوست ، برده اي عيسي دمي به جز تو ؛كه جانم نمي دهد دلتنگ نيستم از اين انتظار تلخ اين چشم هاي خسته ... امانم ... نمي دهد سايه (محبوب) + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 8:32 توسط سایه |
سایه اش می لغزد !! رنگ از چهره ی دیوار فرو می افتد و زمان در تپش عقربه ها گیج و مبهوت به خود می پیچد چه قدر سرد شده است !! و طلوع خورشید... چند ساعت به عقب جا مانده است !!! شب پر از حادثه ی تکرار است ناله ی پنجره ها هم امشب قصه ی خواب پریشان همان خاطره ی غمبار است من دلم تنگ شده است !! نفسم سنگ شده است سایه اش را به کجا می برد او !!؟؟؟ آن ِ من است رهگذر ! سایه ی تو جان من است جان من را به من ارزانی دار رفتنت خواب پریشان من است رهگذر می گذرد سایه اش می لغزد چشم من می بارد نور از شیشه درون را به تماشا دارد و در این لحظه یقین صبح را می آرد رهگذر می گذرد!!! من به دنبال ... روان سایه ات را سایه ات را زمن خسته ی بی جان مستان او فقط می گذرد سایه اش می لغزد چشم من می بارد نور از شیشه درون را به تماشا دارد و در این لحظه یقین ! صبح را می آرد ..... این شعر رو خیلی سالها پیش اونوقتها که اسمم رو گذاشتم سایه نوشتم چون یه جورایی خودم رو به این اسم مدیون می دونستم امیدوارم در پناه حق زیر سایه مولا علی سلامت باشید همه ی سایه ها مثل من کوچیک نیستن یه توصیه ی دوستانه !!! به دنبال سایه های بزرگی تو زندگیتون باشین که به شما معنا میدن ! قربان همه تان سایه + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 7:12 توسط سایه |
پروانه ام و عادت من ، سوختن خويش تا پاك نسوزم دلم آسوده نگردد (وحشي بافقي )_____________________ ناله خيزد زدلم گاهي و آهي گاهي چون به خاطر گذرد ياد نگاهي گاهي ( نجف هندوستاني )__________________ افروخت مرا داغ بر افروخته من من سوخته او شدم او سوخته من ديوانه خود كرده مرا چشم غزالي مجنونم و آهو شده آموخته من ( يوسف قزويني ) ___________________ مريم حاتمي (اشك هاي گل آلود يك الهه) حق با نگاهت بود شب پايان ندارد زخم عميق عشقمان درمان ندارد چشمان من مثل كويري تشنه اما باغ نگاهت حسرت باران ندارد حس مي كنم اين روزها،حتي خدا هم كاري به كار آرزوهامان ندارد انگار چشمان تو هم با من غريبه است به غربت چشمان من ايمان ندارد ديگر سراغم را نمي گيري زحافظ ديگر برايت شعله هايم جان ندارد ماناترين مصراع خوشبختيم ؛ برگرد بي تو غزل هايم سرو سامان ندارد! مهدي فرجي ( كاش كلمه بودي ) رها كن كه در چنگ طوفان بميرم به اين حال و روز پريشان بميرم نه مي خواستي با تو آزاد باشم نه دل داشتي كنج زندان بميرم گل چيده ام ... قسمتم بود بي تو كه در بستر خشك گلدان بميرم اگر ايستاده ام نه از ترس مرگ است دلم مي خواست مثل درختان بميرم نه ... بگذار دست تو باشد تمامش بسوزان بسوزم ، بميران بميرم شب سوز پائيز ،سرماي آذر ولم كرده اي زير باران بميرم تو رفتي نباشي ، چه بهتر كه يك روز بيافتم كنار خيابان .........! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 18:2 توسط سایه |
بي شك جهان را به عشق كسي آفريده اند چون من ... كه آفريده ام از عشق جهاني براي تو ! (حسين پناهي ) سلام ؛ شرمنده از لطف بي حدتان و نبودنهاي مدامم . يلداي خانه تان پرنور! به همه مسلمانان عزيز عيد سعيد قربان را تبريك ميگم اميد كه قرباني حقيقي قلب هاي تاريكمان باشد. به همه مسيحيان گل ، نزديك شدن سال نو ميلادي و تولد مسيح (ع) رو تبريك مي گم از همه دوستان شاعر و شاعران دوست كه قدم به چتر حقير پاييزي ام نهادند ممنون ! معلوم نيست كي دوباره بيام ... آخه به قول اين شعر سيد علي صالحي" مداراي اين جهان جونده ، آسان نيست " با شعري از : (مريم حاتمي /كتاب اشكهاي گل آلود يك الهه )درخدمتتونم چرا شبيه بچه ها، به من نگاه مي كني ؟ من عاشقت نبوده ام ؛ تو اشتباه مي كني من عاشقت نبوده ام؛ نبوده ام و نيستم تويي كه روز روشن مرا سياه مي كني به بيت بيت شعر من هنوز سايه مي كشي به حق لحظه هاي من ؛ چرا گناه مي كني؟ و فكر مي كنم كه آه چه قدر بد شدي ، تو هم تويي كه بد نبوده اي مرا تباه مي كني من عاشقت نه ... بوده ام ؛ دروغ گفته ام عزيز دروغ گفته ام به تو، كه اشتباه مي كني و اما ... ؛آيا مي شود يلداي بي حافظ ؟؟؟ روزگاري دوستي كه هميشگي ترين است در يادم با نغمه اي كه سرداد "زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست ... هر كسي نغمه خود خواندورود ديوان نفيسي از حافظ هديه به اين كمترين داد كه اكنون مونس تنهايي هايم است به نيت او....هر كجا هست ؛روزگارش سبـــــــز گرچه از آتش دل چون خم مي در جوشم مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان كردن تو مرا بين كه درين كار به جان مي كوشم من كي آزاد شوم از غم دل چون هردم هندوي زلف بتي حلقه كند در گوشم حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش اين قدر هست كه گه گه قدحي مي نوشم هست اميدم كه علي رغم عدو روز جزا فيض عفوش نهد بار گنه بردوشم پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم خرقه پوشي من از غايت دينداري نيست پرده اي برسر صد عيب نهان مي پوشم من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشــــــم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 18:40 توسط سایه |
"مي خواهم امروز و هر روز ديگر دلتنگ نباشم " كه اگر" دل" جايي براي بودن توست چگونه اينهمه دلتنگ چگونه اينهمه غمگين خدايـــــــــــــــا دست دلم را بگير زين پس راه راه تو نام نام تو ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام به همه چتر پاييزي ها كه از وقتي كه رفتم واسشون تمام شدم ُمردم ؟؟؟ از اين به بعد چتر پاييزي انجمني مي شه از شعرهاي قشنگ شاعراني كه شايد حتي اسمشون رو هم نشنيده باشين شعرها فقط وفقط از روي سليقه انتخاب شده و مخاطب خاصي ندارد !!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ابولحسن وزري : آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ي دل شسته بود عكس شيدايي در آن آيينه ي سيما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت دل همان دل بود اما مست وبي پروا نبود در دل بيزار خود جز بيم رسوايي نداشت گرچه روزي همنشين جز بامن رسوا نبود در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود ديدم آن چشم درخشان را ولي در اين صدف گوهر اشكي كه من مي خواستم پيدا نبود بر لب لرزان من فرياد دل خاموش شد آخر آن اميد جان من تنهـــــــــا نبود جزمن و او ديگري هم بود اما اي دريغ آگه از درد دلم و آن عشق جانفرسا نبود اي نداده خوشه اي زآن خرمن زيبايي ام تا نبودي در كنارم ،زندگي زيبا نبود !!! + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 7:35 توسط سایه |
ـــــــــــــــــــــــــــ من صادقانه ترين كلام هستي را با تو قسمت كردم دريغا كه همه سيب هاي زندگي ام يكـــــــــــــــي بود! ـــــــــــــــــــــــــ لبريز شوقي و من ... چه دلتنگ مي شوم وقتي مي آيي مي آيي و سكوت مي شوم و چون ستاره اي رو به افول خاموش .. خاموش گريزان از هر تب و تابي ديگر آرام ميگذرم وحتي لحظه اي به اين فكر نخواهم بود كه عشق رنگ مي بازد ومي ميرد ! بي اعتنا به همه بودن ها و نبودن ها فقط مي روم كه نباشم كه نبيـــــــنم و نمــــــــــــــانم .... مي آيي و سكوت مي شوم وتو سراسر حرفي سراسر دردي!!! شيرين و پر شــــــــرر مي گويم كه دانسته از پي اينهمه پوچي نيايي مي گويم كه بداني از همه دوست داشتن هايت هيچ را هيچ را برداشته ام !!! هيچ را باهمه نبودن هايم جمع مي بندم و در چمدان بي پاسخي ها به دنبال مي كشم گريزم را هر چند سريع و بي مهابا اما .... سايه اي از تو در بر مي گيرد تا به ياد آورم آنچه بوده ام نيستم من ... با هيچ ها و پوچ ها پيوسته ام !!! + نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 10:56 توسط سایه |
"بی تو " چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد از واژه ی دووجهی انکار خسته من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها .... خرد می شوم از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام با عرض خسته نباشی خدمت دوستان محترم غرض ایجاد و رواج افسردگی بید که حاصل شد شب می آِم به خوابت .......!!! امضا یک جنازه هوشیار + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 11:19 توسط سایه |
|
| ||||||